|
|
|
|
ما نمیفهمیم هیچ از غم سگ
ما سگمردمان که وفا میکنیم عین سگ
ما که نمیدهدمان هیچ جهان محل سگ
ما که پارس میکنیم
ما که رنج میبریم
ما که دم تکان میدهیم
مثل سگ
ما که قلاده جر میدهیم
بیقلاده به تاخت میتازیم
رها و
آزاد و
بیهمهچیز
مثل سگ
به باخت میبازیم و
به باد میرقصیم و
به غرور میشکنیم
ما که خیس میکنیم
ما که لیس و لهله میزنیم
ما که هیـــــــــــــس میشویم
مثل سگ
ما که نیایش میکنیم
افتان و خیزان میدویم
تمامقد در مزارع بیپدری... آرمانها را شخم میزنیم
در اسلامیکترین سگدونی کائنات، بیالکلترین آبمحسوسها را در سوگوارهی نسل سگهای سوخته، سر میکشیم
سگمست از عیش و نوش، سرشار از جنب و جوش و خروش
سودای سگ سر میدهیم
تا بوق سگ
ما که جان میکَنیم
که جان بدهیم
ما که تلف میشویم...
مثل سگ
سگهایی که بو میکشند پشت سر ما
میگن باید بپری از روی این آب
با گذشتههای خیس بری به خواب
پس با اولین سپیده
با اولین شعاع نور که از مشرق بر کارتنخوابیآباد خواهد تابید
بیدار شوید و به جای کلیشهی مسموم و مزخرف "صبح به خیر"
به سیمای هم تف کنید
تا هم صورت شسته باشید و هم سیرت
دوشادوش هم
به بلندیهای جولان میرویم و جولان میدهیم
به سان ِ خردساله بچگکانی که سالهاست جیش خود را نگه داشتهاند
آنقدر میشاشیم تا خود را غرقاب شاش ِ خود بینیم
سوار بر کف ِ روی شاش
آغشته از حبابِ هستی
در عیش ِ کوش و مستی
در شور فتح نیستی
آن روز دنیا تمام میشود
و دنیای جدید به دنیا خواهد آمد
عاری از همه چیز
دنیای بیهمهچیزان
فقط سگها خواهند بود
پدرسگان و مادرسگات
سگتولگان و تولهسگات
و حسینشرخر
آخرین سگآشپز ِ هستی
بیم و بشارت میدهد
که تا ابد در دیگهایتان
فقط و فقط
سر ِ سگ بجوشد.
والسگ به قبر جد و آبائنا اجمعین
حسینشرخر
تابستان 1388 هجریِ مدتهاست ابری