|
|
|
|
توپ و مسلسل آوردیم
دخترتونو بردیم
توپ و مسلسل ارزونیتون
دختر نمیدیم بهتون
توپ و مسلسل نخواستین
تانک و فشفشه آوردیم
دخترتونو بردیم
توپ و مسلسل، تانک و فشفشه، ارزونیتون
دختر نمیدیم بهتون
گردو و پنیر براتون
به اضافهی نون ِ تافتون
دخترتون بیبهتون
توپ و مسلسل، تانک و فشفشه، گردو و پنیر، ارزونیتون
دختر نمیدیم بهتون
لوازم آرایش، طلا جواهر، النگو دستبند، دختر نمیدین بهمون؟
توپ و مسلسل، تانک و فشفشه، گردو و پنیر، طلا جواهر، ارزونیتون
عششــــــقو نمـــیدیم بهتون
] خانوم ِ معشوق به ستوه میآید [:
- ااااااااا بـــــس کنید. همش توپ تانک فشفشه، پدر ِ من دقت کن! پس ارزشها چی میشن؟
] در اینجا پدر ِ خانوم ِ معشوق در حالی که به چشمان دختر خیره شده، با چاقوی میوهخوری خودش را سوراخسوراخ میکند، پاشنهی کفش پاشنهتخممرغیاش را میکشد و سوار بر موتورش در شهر میچرخد.
پدر بر اثر خونریزی قلبی سَقط میشود. پدر ارزشها را با خود به گور میبرد.[
] نمای پایانی [
آقای عشق و خانوم ِ معشوق، پس از تدفین جسد پدر، سوار بر موتورش در شهر میچرخند.
ارزشها لابهلای پرههای چرخ موتور گیر کردهاند. ارزشها به دور ِ خود میچرخند.
اهالی ِ شهر در حالی که دستانشان را به هم زنچیر کردهاند، به دور ِ موتور میچرخند... همصدا زمزمه میکنند:
"دختره بـــــــیپدره... ترک ِ موتوره... گریه میکنه... زاری میکنه..."
"من دخترهايي رو كه دو تا ابرو دارند رو خيلي دوست دارم اما حيف كه بعضيا فقط يه دونه ابرو دارند كه اتفاقا خيلي هم اساسيه، به نظر من كيفيت رو فداي كميت كردند."
این دوست ِ ما عقاید تند و یکطرفهای داشت و گمان میکرد با کشش ِ اینجور کبادهها میتونه بر شدت ِ دبدبه و کبکبهی شخصیتش بیفزایه. پس خدا هم تو کاسهش ریخت و دختری سیبیلو رو قسمتش کرد.
+ بهتر زندگی کنیم: قناعت، گنجی تامامناشودنی.
] برچسب: وقایعنگاری کارتنخوابیآباد [
قنبر ِ خامه در نمایی از مستند "منو خفت نکــــن"
فیلم تحسینشدهی سومین جشنواره سینما حقیقت
در بخش "اذا زلزلت الارض زلزالها"
Photo by InJaneb
[+]
در ماهیتابه روغن بریزید و بتابانیدیدش. سپس تخمهای مرغ را به سخره گرفته، فشار داده، بشکسته و با رویکردی تخماتیک به ماهیتابه اضافه کنید. با افزودن نمک میتوانید بر شدت دبدبه و کبکبهی کار بیفزایید. سفیدهی تخممرغ که سفید شد، مرغ مثمر ثمر شده است. میتوانید زهرمار کنید.
سخنی با کوچکترها: نیمرو را هرگز تنها تنها نخورید. وجود ِ یک فرد دیگر (ترجیحا مسلمان) بر سر سفره، عشق و حال ِ قلبی ِ خدا را در پی دارد. در استیلهای فوق عرفانی حضور ِ یک دست هم کفایت میکند.
[+]
پژوهندگان به دستاوردهای میشه گفت جدیدی در زمینهی "مرض ِ کامرانهومنی ِ مغز" دست یافتند.

در این پژوهش که بر روی دافطلبان زیاد از جاهای زیادتری به طول پژوهید، ابتدا تصاویر یک و دو جداگانه به دافطلبان نشان داده شد که اکثریت قریب به یقین ِ آنها نتوانستند هِر را از بــِر تشخیص دهند. لکن با دیدن تصویر همیکهمدو، غریب ِ آن اقلیت نیز قریب به یقین شد و قریب الغُرَبای شرکتکنندگان هِر رو از بر تشخیص داده و بر صحت ِ کامرانهومن بودن تصویر، آب ِگرم گذاشتند.
تعدادی از دافطلبان نیز در واکنش به هر یک از تصاویر ِ جداشده، بیدرنگ کامرانهومن را به زبان آوردند، اما آخرش نتوانستند تشخیص دهند کدام کامران است کدام هومن.
در پایان همهی دست اَن در کاران که در قبال این پدیده شگفتشان برانگیخته شده بود، به اتفاق دستان خود را به علامت قنوت بالا بردند و همصدا فریاد زدند: "لا حول و لا قوة الا بالله"
"مرض ِ کامرانهومنی ِ مغز" به پدیدهای گفته میشود که مغز انسان، کامران و هومن را نمیتواند جداگانه شناسایی کند، اما کامرانهومن ِ فیت را میشناسد.
مشروح اینها در اخیرترین شمارهی "گازتا دلوا اسپورت" به چاپ رسیده است.
یکی را از وزرا پسری کودن بود و علیآباتی که رابطه بر ضابطهاش میچربید، پسر نزد مُلک بریتیشانیا پیش ِ آرسن ونگر فقیـد فرستاد که این پور همه هستیاش فوتبال باشد و ناکام از مهر مادر ِ مفقود، آرمانمردش تیری آنری و هایبوریاش آرزوست. مرین را تربیتی میکن و تمرینی بنه، مگر که از عشق بهره و از بهره مرادش حاصل گردد.
روزگاری تعلیم کردش و موثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که گلوکز خوردم و این مرا دیوانه کرد.
پارکجنگلی – باب ِ خشونت

خواب تا چند برخیز بشتاب
گوی سبقت تحصیل دریاب
وقت خواب خوش بگذشت
وقت خواب خوش بگذشت
خواب تا چند برخیز بشتاب
هیچ امید از کس مدار
بایدت همی بسی
تا به کام دل رسی
گفتهاند بروسلی در آن روی سکهاش، هنرمندی قابل بود، شعر میگفت و خطی خوش داشت. شعر مذکور را بروس ِ نوجوان یک روز صبح، وقتی برای هشتمین سحرگاه ِ پیاپی نماز صبحش قضا گشته و نفسزنان از خواب پریده بود سرود، بر کاغذی کاهی و ارزان نبشت و به سقف اتاقش چسباند.
مادرش میگوید: از آن روز نماز ِ اول ِ وقت ِ بروس ترک نشد که نشد. پس شد آنچه شد.
این پست را با شعار ِ ز گهواره تا گور ِ استاد ِ کونگفوی بروسلی به پایان میبریم:
نماز، درس، ورزش ... سه چیز ِ با ارزش

باید به خودم یادآوری کنم که
بعضی از پرندهها نباید هیچوقت تو قفس نگهداری بشن
چون پرشون با بقیه فرق میکنه
وقتی پرواز میکنن، تیکهای از وجودشون که احساس میکنه زندانی کردن اونا گناه داره، شاد میشه
و این شادی، آروم آروم میجوشه و بخارش تمام فوکوسهای دنیا رو سافت میکنه
اون پرندهها، هرگز شناخته نمیشن
چون نمیخوان شناخته بشن، نمیخوان دیده بشن
فقط وجود دارند تا داستانهاشون نقل بشه
و به ناامیدها امید بده
به گمشدهها جهت بده
یا به بیهمهچیزها، چیز بده
اما امید احساس خطرناکیه
امید میتونه آدمو به جنون بکشونه
و خب راستش
دنیای نکبت و مهوع ِ ما زمینگیر شدهها... بدون اون پرندهها
همیشه سوت و کوره
بیست سال تو شاوشنک
از هر حجمی یه تکهسنگ میسازه
که نه میشکنه، نه میتونه بشکنه
و این بیستسال کافیه برای اَندیهایی که از همون اول هم میدونستن
همهی آنچهگذشتهای همهی آدمها، فقط به یه نتیجه ختم میشه:
یا باید عرضهی شکستن داشته باشی، یا تاب ِ شکستهشدن
آرههه
اون پرندهها... همیشه زیر لب یک چیز رو زمزمه میکنن
"به راهه بادیه رفتن، به از نشستن باطل"
بریم دیگه بسه بابا...
واقعا برام سواله چرا "گشادی" جزء گناهان کبیره نیست.
بلافاصله واقعا برام جوابه اگه بود قریب به یقین ِ آدما گناهکار ِ بالفطره بودن و افکنده میشدن قعر جهندم و خب یه بهشت تقریبا متروکه با کلی قصر خاکگرفتهی بدون ِ سر و صدا و ونگ زدن بندهها، حتی برای خدا هم خستهکنندهست.
تو جهنمم که همهی بدکاران و پلیدان ِ دو عالم به صورت "یزید + N" نامگذاری و خطاب میشن. مثلا: یزید ِ یک، یزید ِ دو، یزید ِ سه... تا یزید ِ n و یزید ِ n+1 هم بنا بر استقرای قوی ریاضی خود ِ شیطان باید باشه.

"تو زندگیتو به تنبلی و نابخردانگی گذروندی
و خطای تو همین بود... گشادی، گناه ِ توئه."
گشادی... هشتمین گناه.

آدم یک وقتهایی میخواهد باستر کیتون باشد
یعنی مثلا وقتی 2 ساله بودی، یک بار که همراه پدر و مادرت در خیابان راه میرفتی، ناگهان توفان شود و جریان باد آنقدر شدید شود که توی کوچک را از زمین بلند کند و چند خیابان آنطرفتر روی زمین بیاندازد. و والدینت که بسیار نگران فرزندشان شدهاند، بدو بدو هراسان شوند و بدوند و سرانجام تو را آرام و ساکت در حال بازی کردن پیدا کنند و کلی آسمان را نگاه کنند و کلی دانهی برف توی صورتشان له شود تا بلند و بالا، بالاخره بگویند: خدایا شکرت!
یا یک فیلم خیلیخیلیدراز به طول عمر و پهنای ذهنت بسازی و نقش اولش هم خودت باشی و پرسونای تو در فیلمات، انسانی باشد که با وجود ضعفها و شرایط نسبتا سخت زندگی، اما امیدوار و معتقد به خود و با اعتماد به نفس بر ضعفهایش غلبه میکند و در وحشیترین حیات ِ دنیا، حیات میزاید و ترتیب ِ هر چی شرایط ناگوار است را میدهد و از تودهی تباه ِ زندگی، حجم ِ دلخواه میتراشد و
اسلپاستیکترین کمدی آفرینش، فیلمی از بالا و پایین پریدنهای او، فکر ِ او، ذهن ِ او، ولی بدون ِ من ِ اوست.
آدم یک وقتهایی باید باستر کیتون باشد.

نیمهشب گذشته دیهگو مارادونا در جریان درگیری مسلحانه حین معاملهی محمولهی عظیم کوکائین کشته شد.
از بهجا ماندههای اوست که: "چهلسال دنیای مقابلم را فریب دادم و پیش رویم را جای گذاشتم. دریغا، یکبار هم زیر پا را نگاهی نینداختم."

در میزنن... تق تق تق، کیه؟ من...
من خسته از زانو زدن
اصلا من یه تختهم کم
من بیلنگه و لنگ در هوا
درسته ما هر کدوم یکی یه تختهمون کمه، اما موقع کار لنگه نداریم
خوب، بد یا زشت
از فردا رگ غیرتمان ناناستاپ قلمبه است
فوتبالیست مورد علاقهمان کاخا کالادزه است
اسطورهی شکیباییمان هم خر ِ پرین است
حالا از این بحثهای نئو کیـوبـیسم ِ این چند وقت که بگذریم بیاین بشینین رو این نیمکت کنار ِ خودم، میخوام براتون قصهی اون فاحـ.ـشههه رو بگم که اسهال داشت...
ما همیشه دوست داشتیم بازی کنیم
همیشه هم خواستیم بازنده نباشیم
اما همیشه باختیم به ترس از باخت
تو مصاحبهی بعد از بازی هم
تقصیرو انداختیم گردن زرافهترین داور لیگ
تا دست هیچ کمیتهای به تقصیرمون نرسه
حالا اتوپیامون شده یه ساوانا پر از زرافهی وکیل
وکیلمون هم شده یه زرافهی اخراجی از ساوان
آره کودکم
برد و باخت رو اولین بار یه سیاستمدار مطرح کرد
تا آشغالها بتونن کت و شلوار بپوشن و شغل داشته باشن
ولی تو
یا با زندگی کردن خودتو مشغول کن
یا با مردن
یا اینکه بازی کن و
بازی کن و
بازی کن
فقط.