تبليغاتX
حسین‌شرخر

 

 

 

 

Keep Moving Forward 

 

 

Red Balloon

&

The Running Man

 

Illustrated by Sina

 

|+|    EL Niño -  2009/9/19 

 

"مثل آن روزها که آحاد ِ ملت یکدیگر را با کمال میل زیر می‌گرفتند و کات می‌کردند و زندان می‌رفتند و احمدزاده‌ها هم تمام‌وقت گدایی می‌کردند تا به‌زندان‌رفته‌ها را آزاد کنند."

 

پاشنه‌ها ویران، سنگ ِ پاها ایران/ صادق ورمزیار

 

|+|    EL Niño -  2009/9/19  | 

 

پیش بابا رفتم و از او خواستم در نوشتن انشا کمکم کند.

بر همه واضح و مبرهن است را ننوشته بودم که گفت: "وقتش رسیده است روی قلم خودت بایستی بی‌پدر. گم‌شو یه گوشه‌ای تا بعد"

به قفس خالی گوشه‌ی اتاق نگاهی کردم. مثل همیشه نفهمیدم چرا هیچ‌وقت یک کرکس نخریدیم تا قفس را با آن سهراب‌سپهری‌ئی کنیم.

- گم‌میشی یا زنگ بزنم صد و ده؟

قلمم را از دستش کشیدم، سربالاترین تف ِ عمرم را کردم و به سمت درب گسیل شدم...

- کجا؟

+ پیش ِ مأمورای ناجا

  و از خونه زدم بیرون.

 

|+|    EL Niño -  2009/9/17  | 

 

ما که نتونستیم با چند بار الهی‌العفو ِ نمادین و چند تا بحسین ِ نم‌کشیده

از ویسکوزیته‌ی خاکی که از بچگی به سر و سامانمون ریختیم بکاهیم و

زیر سنگینی قرآنی که به سر گرفتیم و به سر نکردیم، پرس شدیم به قطر همون سکه‌های 10 پزوتایی ِ پیرمرد دست‌فروش ِ سگدونی‌های جنوب ِ بارسلونا، که هر شب بعد افطار بنا رو میذاشت به چهارمضراب ِ ماهور و آواز که: " آی دی‌وی‌دی ِ لاست دارم...هر چی که طلاست دارم"

 

اما پسربچه که به تازگی از ایجاز ِ مادی به اعجاز معنوی و از زخمه‌های مولانا به نعره‌های نیروانا رسیده بود

از گسی ِ زهرماری ِ خواب ِ شب قدر و جا موندن از تعیین ِ تقدیر، تو خلوت ِ خودش فقط یه نتیجه گرفت

پاره‌ترین کتونی ِ حیات ِ مسجدو پوشید و تو راه ِ برگشت تموم ِ نقشه‌هایی که واسه آینده کشیده بودو پاره کرد. از وسعت روح و گشادگی کالیبر یکی رو انتخاب کرد و پیش از سحر، آخرین جرعه‌ی آب‌گوریل ِ افطار شب قبلو سرکشید و در حالی که با سوز و سودای غریبی الرحمن زمزمه می‌کرد، قبل از اینکه به اولین فبأی آلاء ربکما تکذبان برسه، آخرین قطره اشکو ریخت، دنیا رو از خود بی‌خود کرد و برای همیشه تنهایی رو تنها گذاشت.

 

|+|    EL Niño -  2009/9/13  | 

 

Hour

 

 

ساعتی که قرار بوده زنگ بزند

و زنگ هم زده اما...

مجموعه‌دار ِ یهودی می‌گفت این همان ساعتی‌ست که اصحاب کهف کوک کرده بودند تا برایشان زنگ بزند و بیدارشان کند. اما ساعت منظورشان را اشتباه متوجه شده و...

و در واکنش‌های اکسایش – کاهش نشانه‌هایی‌ست، برای آنان که هیچ لذتی در خواب نمی‌بینند.

 

|+|    EL Niño -  2009/9/12  | 

 

- آدما هر قدر که بزرگتر* میشن، میل به دیده شدنشون کمتر و کمتر میشه

+ چرا همش میگیم آدما؟

- بگیم انسان‌ها؟

+ آره

- انسان‌ها هر قدر که بزرگتر میشن...

 

* ورای سن و هیکل

 

 

ساده‌اش می‌شود این که

تا وقتی زندگی‌ات را کسی لایک نزند، هیچی نیستی

خیلی هم که بی‌همه‌چیز باشی، بالاخره یک گلابی‌ئی پیدا می‌شود که کردارت را موزون بداند، کرده‌هایت را دوست بدارد و یک لایک گنده و قرمز روی پیشانی‌ات بچسباند. در دنیای دیگر هم بالای نامه‌ی اعمالت، در صدر همه‌ی کرده‌هایت، اولین چیزی که می‌نویسند همین است، که مثلا X Person Liked This

زیاد که لایک بخوری، محبوب می‌شوی، معروف می‌شوی، حتی در فرودگاه می‌آیند استقبالت، گردنت را فرو می‌کنند در حلقه‌ی گل

اگر هم در کشوری جهان‌اولی باشی و عامه‌پسند باشی و پسر خوبی هم باشی، رئیس‌جمهور مدال درجه یک ِ Everybody Liked This به تو می‌دهد

 

اما سخت بشود از بند ِ لایک‌ها خلاص شد

سخت باشد که برای لایک دیگران زندگی نکنی، با لایک و آن‌لایکشان تغییر نکنی

عظمت زیادی می‌خواهد که برای خودت کافی باشی

که تلاش‌هایت را ارزان نفروشی، که هستی‌ات را بی سر و صدا برای ناشناخته‌ها خرج کنی

و ایده‌آلت باشد که بمیری، پیش از آنکه بمیری

 

درون ِ بزرگی می‌خواهد تاب ِ تحمل ِ سایه‌ی سنگین ِ سنگ قبرت

وقتی سازمان‌سنجش ِ کائنات، اینگونه امضایش کرده باشد:

 

Nobody Liked This

 

 

|+|    EL Niño -  2009/9/10  | 

 

گابریل مجید باتیستوتا ملقب به باتی‌گل در سال 1967 در سن‌لورنزوی آرژانتین پا به جهان گشود. در جوانی حال و حولش را کرد و همزمان با فرا رسیدن سر ِ پیری به معرکه‌گیری پرداخت. از گردآوری بیاناتش حین خلسه‌های عارفانه و معرکه‌گیری‌های شبانه، رسالات متعددی به جای ماند از جمله چـش‌نامه، سانترفوروارد نامه، بزن‌بکوب‌نامه به نظم و لابی با خدا به نثر.

مناجات‌های باتی‌گل نغز، ازاین‌رو به‌اون‌رو کن و دل‌ریش‌ریش‌کن هستند. با هم دیباچه‌ی "لابی با خدا" را شخم می‌زنیم.

 

الهی!

نادان و ناخواهانم از چه بندگانت نمودند ما را سرویس

مایی که نه دست دوستیمان آلود به هر گریس

نه جولیا پندلتون خواستیم، نه جرویس

 

کریما

دهلیز ِ قلب و شریانِ مهرمان کن گشاد

حال بده غمگساران را به نشاط و شاد

با گل و بلبل و بوسه، با شاخ ِ شمشاد

 

بزرگا

مهر خوبان را تو بیانی

درد دل‌ها را تو عیانی

بی‌پناهان را تو امانی

خریدار ِ تلاش ما که باشد، تو همانی

 

ای کمپلکس رحمت و قلمبه‌ی محبت و کانتینر ِ شفقت و کانکس ِ رفاقت

چشمی ده که نبیند غیر تو زیبا و دلی که نشود جز به مهر تو شیدا

 

ای چـِشی که عطاکننده‌ی عطایی و روحی که روان‌کننده‌ی روانی و کاملی که تکمیل‌کننده‌ی کمالی

پیدا از تو پیداید و آسوده از تو آساید و آرام از تو آرامد

 

الهی

بر رقصمان تو ساز

بر بیابانمان تو باز

بر نیازمان تو راز

بر فرودمان تو فراز

بر نمازمان تو جواز

بر عقد و عروسی‌مان با خود، تو جهاز

 

ای آن که اَستی

سیمای زار و نزارمان را چش و چار

و

پیچ و پیچیدگی‌های هستی‌مان را آچار

 

از ریحانه‌ی روحت نفَس

از داشتنی‌هایت هوس

از خواستنی‌ها گابریل را، همین دو بس

 

چشه ماآ

گابریل ترسید، اما نگُرخید

گاه پیچید و پیچاند، اما نچرخید

مگیر به دل و دامان، تو، آنچه را که رُخید

 

|+|    EL Niño -  2009/9/10 

 

نیمه‌ی دوم ِ بازدارنده‌ترین ماه سال

فرصتی مناسب برای امر به معروف و نهی از منکر

زمانی برای ترک دود و دم

عملی به پا خیـــــــژ

 

 

+ عنوان: شأن نزول این بیت برمی‌گردد به دبیرستان، فوتبال، جام دهه‌ی فجر، یه جایی لابه‌لای تماشاچی‌ها

وقتی انوشه – زباله‌ی بنگی و دوست‌داشتنی مدرسه – شد آقای گل بازی‌ها

اون روز چند نفر از بچه‌های دبیرستان مغموم و مسلسل برگشتن خونه

و تو یکی از چروک‌ترین برگ‌های دفتر خاطراتشون انشایی نوشتن

با این مطلع:

"همه یه گهی شدن و ما هنوز همون آقاییم..."

 

|+|    EL Niño -  2009/9/7 

 

گذشته

همیشه پر بوده از چیزهایی که باید

و چیزهایی که نباید

 

آینده

همیشه پر بوده از گذشته

 

و حال

همیشه مطمئن بوده

از آلودگی آینده... به گذشته‌ی آلوده

 

همانا در آنچه‌گذشت‌هایتان نشانه‌هایی‌ست

برای

ذهن عینیت‌گرا

و

عین ذهنیت‌گرا

 

Time Factory

 

 

|+|    EL Niño -  2009/9/4 

 

] در دستگاه حجت‌الاسلام قرائتی [

 

یه پدری با پسرش

اینا با هم

رفتن حموم

 

پدره

آب ریخت رو پسره

 

آب داغ بود

 

پسره...

 

بیـــگیــــــــــد

 

سوخت!

 

|+|    EL Niño -  2009/9/3 

 

"جوان امروز با جوان سی سال پیش خیلی تفاوت‌ها دارد.

جوان ِ سی سال پیش فوقش می‌توانست با اسپری سیاه "شاه" را برعکس روی دیوار بنویسد.

امروز اگر جوانان ما به معرفتی رسیده‌اند

اگر از کرده‌هایمان پشیمان نیستیم

اگر من پیش روی شما هستم

در سایه‌ی تدبیری است که خود بر کرده‌هایمان کرده‌ایم."

 

از بیانات رئیس سازمان ملی تدبیر خودکرده‌ها

در حاشیه‌ی دیدار با آخرین دستاوردهای انقلاب

 

|+|    EL Niño -  2009/9/2 

 

در حاشیه‌ی برگزاری دهمین روز از ماه مبارک و جنجالی رمضان

عصر دیروز 3 نفر آمدند ثواب کنند که با هوشیاری کامل شیطان ِ کشیک ِ عرش، کباب شدند.

کارشناسان علت بروز این حریق را عدم توجه کافی به تابلوی "چشم‌ها به عرض شانه باز لطفا!" عنوان کردند.

 

|+|    EL Niño -  2009/9/1 

 

- خب بالاخره چیکار کنیم؟

+ چیو چی کار کنیم؟

- این دو تا

+ اینا که جدا شدن خیلی وقته

- آره، ولی هنوز دلشون پیشه همه. ما که می‌دونیم

+ ینی چی؟ شما... این موقع شب... اومدی دم خونه‌ی ما... گفتید باید صحبت کنیم، کاره مهمیه... من رفتم آماده شدم... بعد منو آوردی اینجا... که...

- که چی؟

+ که در مورد خودمون حرف بزنیم!

- ببین یه چیزی میگم جون من نه نگو. یه کاری بکنیم اینا رو یه جوری آشتی بدیم دیگه

+ ]دستی به سر و گیسویش می‌کشد[... خوب شدم، نه؟!

 

|+|    EL Niño -  2009/8/31 

 

تاریخچه‌ی شیوع ِ قلع و قمع ِ 20 لیتری‌های آب‌معدنی از راه ِ دهان

برمی‌گردد به یکی از قلابی‌ترین رمضان‌های قرن بیست و یک، سر ِ ظهر، میدان امام‌حسین

آدمایی که بین خدا و خرما، آب ِ بدون الکل رو ترجیح دادن

با صدای چی؟

قارپ قارپ قارپ

|+|    EL Niño -  2009/8/30 

 

"استادیوم... فحش میدی آقا فحش. به هر کس و هر چیزی که میخای. هیچ‌کی هم باهات کار نداره!"

 

پاس‌های توی درب/ رمان منتشرنشده‌ی حمیدرضا صدر

 

|+|    EL Niño -  2009/8/29 

 

 

همه‌اش همین‌قدر ساده است

که زمان همان‌قدر برایت هست

که خط به خط عهد ببندی

که صفحه به صفحه عهد بشکنی

 

و به محض اینکه فهمیدی مقصد هدف نیست

یاد می‌گیری که از دست دادن یعنی هیچی.

   

Eternal Sunshine of Spotless Mind

 

 

|+|    EL Niño -  2009/8/28 

 

] مفعول پشت به دوربین، تکیده بر صندلی، سایه‌ی هواکش ِ در حال چرخش روی دیوار وژدان مخاطب را فرزکاری می‌کند [

 

- چی شد که آلوده شدی؟

+ 17 سالم بود. خسته‌م کرده بودن آحاد ِ اطرافیانم... با سوالاشون، نگاهاشون... کجا بودی؟ با کی بودی؟ کجا میری؟ کی میای؟ ... تا یه روز تو هایدا وقتی داشتم کالباس‌تنوری با چیپس اضافه می‌خوردم با شهرام آشنا شدم. قبل از اینکه ساندویچم تموم شه شهرام مخمو زد و منو عاشق ِ خودش کرد. دیگه تموم زندگی و امیدم شده بود شهرام. زبانه‌های آتش عشقم هر روز من و لباس‌هامو بیشتر جزغاله می‌کرد تا اینکه یه روز شهرام منو به یه پارتی دعوت کرد. منم واسه اینکه جلوش کم نیارم قبول کردم. اونجا یه قرصایی بهمون دادن که وقتی خوردیم رفتیم روان‌گردی. همه‌جامون عروسی به پا شده بود. بعدش خیلی تشنه‌م بود. شهرام برام مشروب ریخت و بهم گفت بخور نوشابه‌اس! خب عاشقش بودم، بهش اعتماد داشتم و خوردم. کم‌کم حس کردم سرم داره گیج میره. خیلی خسته و بی‌حال شده بودم. گفتم خوابم میاد. شهرام منو برد به یه اتاق تا استراحت کنم. فردا صبحش بیدار شدم دیدم ایدز گرفتم.

 

|+|    EL Niño -  2009/8/27