|
|
|
|
پدرسگ عصبانی
مادرسگ نازا و بیپناه
بعد از آنکه دیر شود
دوقلو زایید
سگتوله و تولهسگ
پدرسگِ سگمادرباز، پاچهاش دو تا شد
مادرسگ، سگکان را به نواخانهی "سگسوگواران" فرستاد و خودش در مرکز تهیه و توزیع فیلمهای شهوتانگیز مجبور و مشغول به پارهوقتترین شغل ِ هستی شد
سالها بعد
سگتوله و تولهسگ، باند زیرزمینی "دابلسگ" را بنیان نهادند
آنها برای دنبانِ جنبانِ پدرسگها، پاچهی آلترناتیو میآفریدند
دیگر نه سگمادری بود
نه سگکی و
نه بخش سگان و زایمانی
پدرسگان بودند و تاوانِ عشق ِ سگی ِ مادرسگ به سگتوله و تولهسگ
تاوان دادند
سگپدران
مثل سگ
و مادرسگ
مُرد
از بس انتقام گرفت.
- اوممممم هنوزم صبحونه، آبسیرابی با پمپم میخوری؟
+ اومممم آرههه... چه خوب یادت مونده...
- عشاق همیشه همه چیزو یادشون میمونه، حتی آبگوریل* کیکهای فرحزاد رو
+ دوسِت دارم
- منم دستشویی دارم...
* آبگوریل: ساندیس n میوه
نکتهی کلیدی: جعبهی 3310
] برچسب: شوخی دستی[

شهید آنتونیو پوئرتا
ولادت: 26 نوامبر 1984 - سویا
شهادت: 28 آگوست 2007 – عملیات والسویا ختافهی مقدماتی
محل شهادت: محوطه 16.5 متر، قتلگاه سنچز پیسخوان
علت شهادت: اصابت تیر ِ نفرین یکی از مزدورنماهای رژیم کاتالونیا بر قلب
او نه تنها مدافعچپی مستحکم، که انسانی بساز، خیری مدرسهساز و ضدستارهای آنتیدخترباز بود.
ایویسا دراگوتینوویچ در رثای همتیمیاش میگوید: " تونی همواره به فوران احساسات هواداران ریاکشن مثبت میداد و آنهایی را که نسبتا نرم بودند، بغل میکرد. به موقع امضا میداد، به موقع تکل میزد و به موقع پاس ِ توی درب میداد. فحشهایش هرگز از دروغگو، دیوونه، بیتربیت و آشغالننه تجاوز نکرد و هیچشبی در کلوبهای شبانه به سر نبرد. به جای نوشیدنی، آبمحسوس* ِ بدون الکل میخورد که هم سیخ بسوزد هم کباب. معتادها را بیمار تلقی میکرد و در کمک به مستضعفین مستقبل بود. هر آیینه او در تنگترین قسمت دل ِ ما جای خواهد داشت."
پوئرتا همچنین در نامهای به عبدالقادر کیتا – بازیکن کنونی بارسا – پس از تبیین دقیق مرزهای دوری و دوستی مینویسد:
این نه گلزنی بلکه سرباز تیم بودن و نه پا به توپ شدن بلکه عمل پاس دادن است که موجب بیشترین لذت میگردد. وقتی سرمنزل ازلی توپی را روشن کردم و آن را به پایان رساندم، آنگاه پاس میدهم تا دوباره غرق در تاریکیها شوم.
فوتبال یک امر فطری انسانی، یک فلسفهی بیمنطق و یک اصل مثبت اجتماعی است.
+ کر از دنیا نری، آمرزش روح ِ دلافروزش یه حمد ِ تنها قرائت کن.
نکتهی کلیدی: نماز، درس، ورزش سه چیز ِ با ارزش
*ماءالشعیر
شبها که ما به داخل خواب فرو میرویم
آقای پولیس از توی بیداری سر بر میآرد
ما... بله... خودِ ما... ما خواب خوش میبینیم
و این در حالیست که او سرگرم شکار بدمنهای کائنات است
اساسا هیچکس نمیداند آقای پولیس چرا زرنگ است
اما او زرنگ است
کردارش مملو از فشنگ است
با دزدها بجنگ است
ما حقیقتا و عمیقا... فارغ از قضاوتها و جهتگیریها
بهتر بگم، از ته دل، از صمیم قلب
پولیس رو در دایرهی محبت روزانهی خودامون قرار میدیم
این چیزیه که بهش اعتقاد داریم
و از این رو، از آن رو ، حتی رو در رو
به پولیس ارج مینهیم و گرامیاش میداریم
روز مادر نزدیکه... بذارید با یه ذکر مصیبت از ابعاد وجودی موجودی مادر نام این روضه رو تموم کنم
دل بده ببین چی میگه حسین... اونایی که عقبترن... پشت سریها...
نمیخوام گریه کنیااااااا
میخوام دل بدی... گوش کن
یادت بیاد برق چشماشو وقتی لاستیکیتو عوض میکرد
یادت بیاد اشکهای شیریِ سینههاشو که گریه میکردن واست موقع گرسنگیهات
یادت بیاد با دستای کی بندهای کفشهات به هم گره میخوردن
یادت بیاد صبحها قبل مدرسه دم در به کی پشت میکردی تا تغذیهتو تو کیفت بذاره
] 2× [Chorus
حالا مامانا...
مامانان شبها برای کودکانشان یک لالایی آشنا میخوانند
هنگامی که همسران ناگزیر دزدشان به گریز مشغولند:
" شبها که ما میخوابیم
آقا پلیسه... "
" چپ چپ چپ چپ راس راس راس
ایران ایران وطن ماس "
اینکه در مقابل 4 تا "چپ" 3 تا "راس" وجود داره
و اینکه شاعر "چپ" رو راست به کار برده و "راس" رو چپ
همین دو مورد برام کافی بود که تو یه روز سرد بهاری
تو بنبستترین کوچهی شهر کمین کنم و در ازای پولی که از قلکهای شکستهی 313 تا کودک ِ فریبخورده که ناخواسته وارد ِ دنیای کثیفتر از تمام "آنچه گذشت" های ژنرال فرانکو شدند
3 تا از تاپاندامهای عموپورنگ رو به انتخاب خودش از قامت سرد و سیاهش جدا کنم
و واسه اینکه بافت ِ اندامها از دهن نیفته
بلافاصله خودم رو برسونم به نزدیکترین چرخ گوشت کائنات
313 تا پیراشکی ِ گوشت با فرستندهی ناشناس
به مقصد ِ خونههای 313 تا بچه که واسه مکافات ِ عمو، تحمل ِ اعتماد به وعدههای خداوند رو نداشتند
و خودشون به کمک ِ کتابخانهی مهد کودک – چه کسی عموی من را شرحه شرحه کرد؟ – و همینجوریهای یه شرخر ِ پوللازم
دست به جنایت زدند
من هنوز امید خودم رو از دست ندادم
که اون 313 تا بچه، صبح ِ روز ِ بعد از اون روز ِ سرد ِ بهاری
اولین چیزی که تو رختخواب به ذهنشون میاد
هر چیزی باشه
جز اینکه
" آیا بدون عمو، زندگی ما شیدایی از دست رفتهاش را باز خواهد یافت؟ "
با صدای زنگ بیدار شدم. بالشت ِ خالی از کلهی بانو نظرم را جلب کرد. 7 صبح باشگاه تمرین داشتم. دیر شده بود، یک لیوان آب گوجهسبز سر کشیدم و راه افتادم.
سر تمرین، منصورخان - ابراهیمزاده - کاور پخش میکرد. یک کاور سبز به من داد. گفتم: من قطبنما ندارم. گفت: بپوش بابا حالمون به هم خورد.
یکی از سینهچاکان آمده بود امضا بگیرد. گفتم خودکار بده، گفت با مداد سبز برایم امضا کن. گفتم چه فرقی دارد؟ گفت به صلاح محیط زیست است.
تمرین تمام شد. من و مهاجم 25 کیلویی تیم - خلعتبری را میگویم- با هم برمیگشتیم. قرار شد نهار مهمان همدیگه باشیم. ظهر گفتم قرمهسبزی بیاورند. با دسر پای گوجهسبز و نوشابه 7up.
عصر سری به ستاد زدم. کف ستاد را پوستهندوانهاندود کرده بودند. بارگیری گوجهسبزها تمام شده بود. گفتند ببریم برای تبلیغ، با هر لباس 2 باشگاه، یک گوجهسبز هم بدهیم. گفتم امروز نمیتوانم. باید به موقع برسم خانه. پیتزایگوجهسبز ِ دستپخت بانو به از کلفت اوست.
از ستاد برمیگشتم. سر چهارراه پسرک چوبفروش چند چوبِ سبز لای چرخ ماشین کرد...
گفتم: شاخهای چند؟
گفت: پنج چوق
- پنج تا اسکناس سبز؟
+ آره
- پنج تا وجه رایج مملکت؟
+ آره
- پنج تا امام خمینی (ره) ؟
+ آره گئورگ... آره
دیدم مرا شناخت دیگر بحث را ادامه ندادم. 10 تا امام خمینی ِ سبز بهش دادم.
قبل از خواب حس کردم درد میپیچد در دل و دامانم یکهو. رفتم دستشویی، به عمیقترین نقطهی توالت فرهنگی خیره شدم. فکر کردم تف کنم. اول تف کردم، بعد فکر. آب دهانم سبز شده بود. حالت تهوع داشتم.
هر چه خورده و نخورده بودم، زرد بالا آوردم. قرمهسبزی و مربای گوجهسبز، پیتزای گوجهسبز، آب گوجهسبز... چند لیوان خون هم بالا آوردم.
روی تخت دراز کشیدم. دور ِ سرم گوجهسبز و گوجهفرنگی میچرخید. با سنجاقسر بانو، گوجههای بالای سرم را ترکاندم.
خوابم نمیبُرد. برای مرور تاکتیکهای بازی فردا، جزوهی منصورخان را از کولهام درآوردم...
ذوبآهن – بارسلونا
تاکتیک ماژور: 8-1-1 ِ بنداز و برو (Kick & Rush)
تاکتیک مینور: پیروزی مهم نیست. با خودتان تخمه بیاورید.فقط میخواهیم تئاتر بلاگرائونا را از نزدیک ببینیم.
نور سیاهی بر جلد سبز جزوه سایه انداخته بود.
شوالیهی تاریکی... شوالیهی گرگ و میش... شوالیهی روشنایی.
یادم افتاد چند روز بعد میخواهم تئوری "خورشیدِ پشتِ ابر" را رد کنم. شاید قبلش چهرههای دیگران را باید به خاطر بسپارم. تاریکی مطلق در راه است.
و شاید در نزدیکترین آینده، بامدادان نه از سایههای رنگی، که از عمق تاریکی طلوع خواهد کرد.
آیا بامدادان در راه نیست...
+ برگی از خاطرات گئورگ استراتولات، دفاع راست اخراجی تیم فوتبال ذوبآهن
پست مرتبط: شرخرها کشوری ندارند
نه مثل تو آغازها کردهام
نه مثل تو کتابخانهها خواندهام
نه مثل تو سر و سامان آراستهام
نه مثل تو دین و دل باختهام
نه آرزوها پرداخته و
نه ساختنیها ساخته و
نه تافتهای جدا بافتهام
من
جداماندهای از نفس افتاده و
جنگجویی همیشه پیاده و
گمشدهای بیقلاده
تلألو تکآیهی وحی خداوند و
آیینهی سیاهِ بند بند و
پنهانشده در لبخند
محصور حرص عرش و
مدام در ژرفای فرش و
رها شده در حیات وحش و
در انتظار رخش
آن ناخدای کشتی به باد سپرده
آن که نقشههایش پژمرده
بادبانهایش فشرده
دیدهبانش افسرده
نه... من این همه نیستم
من آیهای بیآرایه
از تودهای لایه لایه و
تکدرختی بیسایهام
من فقط
"فبأی ءآلاء ربکما تکذبان"ـی رانده و
در راه ماندهام
او در سال 1930 در یکی از محلههای فقیرنشین سویای اسپانیا در خانوادهای متدین و اهل حَلول حروم، از پدری مکزیکی و مادری مراکشی متولد شد. در 23 سالگی رودههای 4 دختر 19 ساله را از خنده درید و سرانجام در 18 می 1999 در سن 23×3 سالگی سقط شد. در زمان مرگ تنها داراییش بدن چروکیده و خمیدهای بود که طبق وصیت او، قطعههای قامتش را تحت عنوان `بقیهاش صالحات` بین کوسههای یتیم آبهای آرام نذر کردند.
کارخانهی چارلیتریِ حلال از ابتکارات او در زمان حیاتش بود که هرگز هیچ سرمایهگذاری تخم ِ ایدهی او را مادری نکرد تا اینکه در سرای باقی با خدای متعال قرارداد تولید و توزیع چارلیتری ِ جاری در انهار من فوقها الاشجار را به امضای معنوی رساند. وی هم اکنون با چند صد هکتار زمین در هاتترین مناطق بهشت، یکی از ملاکین خرد آن جاست.
از بهجا ماندههای اوست که: "ما در مسیر تجربه قدم بر میداریم. مادامی که چاقوی زمان هیکلمان را خراش میدهد، روز به روز بُرانتر میشویم و سرانجام تیزی ِ `آنچه گذشتهایمان`، پیش ِ روی ما را جر وا جر خواهد کرد."
او کسی نبود جز خوزه حبیب کیرشهف.

- خب دیهگو در مورد اون گل بگو. از پیتر شیلتون مغلوب، از کمک داور گاگول، از دهمین آرژانتینی، از سگدونیهای پایینشهر بوینس آیرس...
+ خب اون گل، مقداری توسط دست خدا و مقداری هم توسط سر مارادونا، به ثمر رسید.