تبليغاتX
حسین‌شرخر

 

 

 

 

Let's FighT

 

نبرد... بلواری خوش آب و هوا در جنوب شرق تهران، مکانی برای مستی خرس‌های روزه‌دار

نبرد ... نبرد  برای اندکی بهتر بودن ... نبرد برای بهتر بودن ... نبرد برای بودن!

خدای بزرگ به پسرهای 19 ساله این حق رو داده که انتخاب کنن. که خراب باشند مثل الگوهاشون... یا گند بزنند به بیوگرافی خودشون... و یا اینکه همون آشغالی باشند که همیشه دوست داشتن. و این مورد آخری رو در انتهای کتاب ادبیات، آرمان نامیده‌اند.

اما تو باید باور کنی که اون فرصت به هر کسی داده نمیشه ... توی زندگی هر کسی پیش نمیاد و این شاید موقعیتی باشه برای اونکه بفهمی گاهی وقت‌ها، یک سال احمق نبودن هم لازمه... شاید دو سال... و نه بیشتر!

موقعیتی باشه برای اینکه بدونی این توانایی بهت داده شده که همیشه اشتباه‌ترین مسیر رو برای رسیدن به چیزی که میخوای، انتخاب کنی و با تمام وجود، راه رو در بوته‌ی پیمایش قرار دهی و  در انتها، بایستی، برگردی و با سربلندی گذشته‌ی تاریک و سیاهی که داشتی رو ستایش کنی.

قیچی کنکور (اضافه تشبیهی) اگرچه خیلی هم بزرگ و بُرنده نیست، اما چنان هست که با آن بتوان نوار ناکامی‌های دیروز را جر داد و البته کی میدونه نگانیو روزگاران آینده‌ی ما RGB خواهد بود یا GrayScale و شاید هم Sepia !

و از آنجا که هنوز هیچ اسپانسری جرات نکرده برای حمایت از استایل زندگی ما اعلام آمادگی کند، خود را اینگونه دلداری می‌دهیم که شاید اسپانسری فرا زمینی در نهایت ما را به آغوش خود کشد که همانا این، غایت دوست داشتنیه ماست!

هنر ما این است که جمله‌ی مورد علاقه‌مان را به سان کمربند زیرشلواری همسایه رو به رویی‌مان، بر شکم عقاید سهمگین خود  بسته و همچون ببری خیزان، اژدهای درون خود را اینگونه به غرش واداریم که: " بازم ادامه بده حسین... بازم ادامه بده."

Round One… Let's FighT !

 

|+|    EL Niño -  2008/9/4  | 

 

تقدیم به همه‌ی پدر و مادرهایی که هرگز نفهمیدند چرا بچه‌دار شدند:

 

 A Bronx Tale

 

The Kindergarten Man

Friedrich Froebel lived in Germany many years ago. His mother died when he was a small boy. People didn't pay much attention to him. So Friedrich played alone in a garden. He loved the flowers and the plants. He was happy there.

Soon it was time for Friedrich to go to school.in school he sat on a hard chair. All day long he look at books. The books didn't have any pictures. Friedrich couldn't play. He couldn't do things with hands. He had to sit on that hard chair and look at books. It was no fun.

Friedrich grow up. He remembered his school and his garden.

" School should be a happy place. It should be like a garden," said Friedrich. "children should play. They should do things with their hands. They should have books with pretty picures".

So Friedrich started a school like this. He called it a kindergarden. Kindergarten is a German word. It means children's garden.

People learned about Friedrich's new school. Soon there were kindergartens all over the world. Friedrich Froebel made school a happier place for little children.

Now Friedrich is an Iron Giant for all children that want to be better than their terrible Past. This is the New. Is this ?

 

|+|    EL Niño -  2008/9/1