|
|
|
|

تکرار، تکرار، تکرار ... زندگی یعنی همین!
زندگی یعنی هر شب پس از مجادله با پشههایی که میدونی هیچ وقت عاشقت نبودن ولی عاشقانه تا صبح همراهیت میکردن (پشههایی که هرگز نفهمیدی چرا اینقدر به بدنت علاقه دارن. آره، دقیقا همون پشهها!)، مثل یک اسب خسته بخوابی و فرداش به امید طلوع نکردن اون آفتاب همیشه زرد مزخرف از خواب بیدار بشی. اما اولین چیزهایی که میبینی، چند تا چهرهی نفرتانگیز باشه. چهرههایی که انبوه غم غصه رو در کسری از ثانیه بر هیکل تو آوار میکنن. اون لحظه خیلی بهت سخت میگذره و تنها کاری که میتونی بکنی اینه که چند تا دشنام (ترجیحا دارای گرافیک بالا!) به زندگی بدی و شاکی باشی و از خودت بپرسی: واقعا چرا؟!
اما یه کم که فکر میکنی، با خودت میگی: اوه خدای من، هنوز یه راهه دیگه هم هست. دمت گرم خدای من!
تو ممکنه از […] لذت نبری، اما خوب میدونی که تنها راه خلاص شدن از مصیبتهایی که داری و احتمالا خواهی داشت، همون […] است و بس! و تو تصمیمی بزرگ میگیری. تصمیم میگیری تا فاعل فعل ناتمامت باشی.
"امیر شرخران را گفتند: ای امیر، این لذت چگونه یافتی؟ به زبان آمد: سه روز باشد. امروز بینی و فردا و پس فردا. آن روز بکردند و دگر روز بسوختند و سوم روز بر بادش دادند."
و این، حکایت ماست. خداوند بهت میگه:" انجامش بده. بدان که بعد از سختی، آسانی در انتظار توست." اما تو که هنوز مطمئن نیستی بعد از این همه سختی،آسانی دیگه سیخی چنده؟! تو اعتماد میکنی، تو عهد میکنی و تویی که ادامه میدی.
سالی که گذشت، سالی که الان همه دارن به آخرین نفسهاش گوش میدن وچیزی به مرگ عدد نفرت انگیزش نمونده، سالی پر از خاطرات تهوعآور بود. از […] و […] بگیر تا […]. اون […] رو که حرفشو نزن، اصل سرطان بود! اما تو امیدواری آنچه در سال گذشته کردی و نکردی، در این فرصت دوباره بکنی و نکنی( لف و نشر رو حال کردی!).
بالاخره زندگی، روی خوش خود را نمایان خواهد کرد. و آنگاه من به اون چهرههای نفرتانگیز، به اون بدنهای زاییدهی فعل حرام، لبخند خواهم زد.
آره مردم ایران. مردم شکمگنده و غیرتمند ایران. شما بخورید، بخوابید و […]. من به بیراههی خود پایان خواهم داد.
اینجا تهران است، پایتخت وبلاگنویسان جهان ...!

دیروز انگشتم رو بالا گرفتم تا همه ببینن ...
تا همه ببینن ...
تا همه ببینن چه محکم لگدها بر دهان استکبار جهانی توان زد!
اما در این کمینه، مجال زیادهگویی نیست... برای لحظهای هر چند کوتاه، بدنهای خود را به آغوش کلمات فردوسی میسپاریم. اینک به نظاره بنشینید که این پیر پارسا در باب نکوهش انتخاب نادرست، چه سخن تمام رانده است:
ای دل اگر قاشقی، در پی بشقاب باش
موقع انتخابات، توی خونه خواب باش!
کوئنها درست میگفتند. شرخرها هیچ کشوری ندارند ...!

8:07 AM
کرفس خورشیه... کرفسیه، پنج کیلو هزار، کرفسیه کرفسیـــــــه...
9:31 AM
یا ابالفضل... یا صاحب صبر. یا امام حسین. یا فاطمه زهرا. یا ابالفضل ...
10:23 AM
جارو... جارو... جارو... جارو... جارو ...
11:02 AM
لوازم منزل بیار، سبد ببر... پلاستیک کهنه، لباسهای کهنه، لوازم منزل بیار، سبد ببر ...
11:18 AM
اسفناج بورانیه، بورانی اسفناجه ... کاهوی سالادیه، کاهوی ریز ... سبزی قورمه، سبزی خوردنه. سبزی آش بیــــا ...
12:40 PM
آهن آلات در پنجره آلومینیوم مس روی چدن مفرغ... آلیاژهای عناصر واسطه، خریداریـــــــم... همه رقم عناصر جدول تناوبی خریداریـــــــم ...
3:14 PM
پسته، انجیر، تخمه، ماکارونی، رب گوجه، تن ماهی، دستمال کاغذی، لواشک... لواشک هم داریم. پسته، انجیر، تخمه ...
5:11 PM
آی حاجت همه روا کن. یا ابالفضل... مشکل همه رو حل کن. ای ساقی لبتشنگان. یا ابالفضل... سید و سالار حسین، یا ابالفضل... مریضا رو شفا بده. علمدار حسین، یا ابالفضل ...
5:42 PM
نظافت منزل، در و دیوار ، راه پله، زیر پله، گردگیری منزل ... خونه مینکونیــــــم!
6:29 PM
گوجه بیا ... گلی گلی گوجه(!)، فرنگی گوجه... گوجهی یخ نزده... گوجه فرهنگی، فرهنگ گوجه ای ...
7:11 PM
فرش بشور، فرش بیار ... فرش بشور، فرش بیار. فرشیه فرش... فرش میشوریم، فرش میتکونیم ...
7:44 PM
اثاث منزل، چراغ، سماور، آبگرمکن سوراخ، منقل، بخاریهای نفتی، اجاقگاز، خریداریـــــم... کمدهای چوبی، یخچال، تخت خواب کودک، تخت خواب دونفره با نفر دوم... همه رقم اثاث منزل خریداریــــــــم.
نکته کلیدی: اگه هر روز مجبور باشی ساعتها توی یک اتاق 12 متری، روی یک صندلی قهوهای بشینی و در طول روز بیش از صد بار به این جملات گوش بدی، میتونی ادعا کنی که یک برگزیده هستی ...!

الان چند وقتی هست که دلتای تمام معادلاتی که حل میکنم، منفی در میان. فرقی هم نمیکنه که معادله درجه چند باشه. چیزی که تونستم یاد بگیرم اینه که چطور معادلهها رو حل نکنم!
تنها کاری که کردم این بود که یواشکی چند برگ از دفتر آفرینش خدا رو نگاه کردم و چند تا از ایدههاشو کپی کردم. دفتر آفرینش خدا هم به زبان ریاضیه. یه دفتر پر از عدد یک. پر از اعداد اول، پر از اثباتهای ساده برای ...
قسمتهایی از تابع زندگی خودمم دیدم. خیلی پیچیده نبود. یه تابع اکیدا نزولی پر از ناپیوستگیهای رفع شدنی و ناشدنی. دو سه سالی هست که فهمیدم شیب این تابع هر روز منفی و منفیتر میشه. هر روز پستتر و پستتر. دیگه حتی خودمم نمیتونم مسیرش رو پیشبینی کنم. پس این نقطهی عطف لعنتی کجاست؟! یه نقطهی عطف که جهت تقعر این زندگی رو عوض کنه. یه نقطهی ساده و فقط همین. مهم نیست که بعدش چند تا اکسترمم و ناپیوستگی و صورت مبهم وجود داره. اما باید بفهمم چطوری قراره به max مطلق برسم؟! اصلا این max مطلق کجا هست؟!
فقط 4 ماه و 3 هفته و 2 روز باقی مونده. من نیمی از راه رو اومدم. و نیمهی مشکلتر در راهه ... این آخرین شانس من برای پیداکردن نقطهی عطفه. میدانم که این راه، راه روح است. راهی که با سنگهای تیز و خارهای گزنده فرش شده. اما این تنها سایهی آدمی است. شاید اکنون کمی تیره بنماید، اما سپیده به زودی خواهد آمد.
فردا Max مطلق از آنِِ من است ...!