|
|
|
|

آنگاه که پیروزی فرا رسد، میبینی مردم را که گروه گروه وارد دین خدا میشوند ...
و تنها همان لحظه میتواند دلها را راضی کند ...
دلها باید به چشم ببینند ... این خاصیت دلهای پژمرده است ...
آری ... این مردم پست نامهای بزرگ را به فراموشی سپردهاند ...
اینان فقط به دنبال حقیقتهای مصور میگردند ...
میشود روشنایی را در نامها جستجو کرد ... نامهایی که "حسن کوچک" را معنی میکنند ...
پس پاک و منزه بدار نام پروردگارت را و او را بخوان ... همانا او باز میگردد ...
خواهی دید ... خواهم دید ... همه خواهیم دید!
که آن روز برای مطمئن بودن دیر است ... خیلی دیر ...!

سوال: متحرکی با سرعت 30 متر بر ثانیه و شتاب ثابت 5 متر بر مجذور ثانیه در حرکت است. اگر وزن موتورسیکلت و اون مرتیکه راننده به ترتیب 1500 و 700 نیوتن باشد، مطلوب است:
الف) محاسبهی جرم هیکل دختر اگر نیروی عمود بر سطح 3200 نیوتن باشد؟
ب) در صورتی که شیب عرضی جاده 37 درجه و شعاع آن 5 متر باشد، شتاب مرکزگرا را چنان حساب کنید که متحرک روی جاده نلغزد؟ (ضریب اصطکاک سطح و لاستیک را 0.3 فرض کنید.)
ج) اگر دنبالهی ناصعودی از پول تو جیبیهای یک هفتهی اون مرتیکه به صورت 25,28,19,32,21,45,42 (در واحد هزار تومان) باشد، میزان مایه داری پدر این پسر را تخمین بزنید؟ (راهنمایی: میتوانید از محاسبهی واریانس دادهها شروع کنید.)
به 11 نفر از کسانی که پاسخ صحیح خود را قبل از طلوع آفتاب جمعه 15 فوریه 2008 ارسال نمایند، 25 گرم کوکائین اصل ریودوژانیرو و همچنین یک سال اشتراک رایگان "سرنگ توربو " اهدا میشود. بدیهی است به پاسخهایی که پس از مهلت مقرر ارسال شوند، ترتیب اثر داده نخواهد شد ...!

در زندگی چیزهایی وجود دارند که روج آدمی را آزرده میکنند. دریاهایی که خشک میشوند و نهنگهایی که به ساحل میآیند و خودکشی میکنند. گوسپندهایی که به پیشنهاد بیشرمانهی بز کوهی، دل و ایمان به یکباره از کف میدهند و اسیر شهوت خود میشوند. گوسالههایی که از شیر مادر محروم میشوند و نهایتا در رودخانهی جبر زندگی، مدفون یخچال قصابیها میشوند. و یا آزمونهای آزمایشی که سوالهای "هندسه پایه" را به زحمت و با زمان دوبل جواب میدهی و در آخر وقت کم میآوری و شرمنده از این که به تستهای "شیمی پیش" نرسیدهای، رهسپار دخمهی تنهایی خویش میشوی.
اما باید پذیرفت. باید پذیرفت که همین دردها و رنجها هستند که زندگی را شیرین میکنند. مشکلات هستند که وجود آدمی را صیقل میدهند و به قدح نفیس موبرداشتهای بدل میسازند. اعمال ما، ما را میسوزانند ولی درخشندگی ما از همین است و در این رهگذر، برخی میدرخشند و برخی دیگر دست نیافتنی میشوند. و فقط عدهی اندکی هستند که میسوزند و میدرخشند و با نور، همآغوش میشوند.
شاید یه روز، فرشتهها هم با دیدن اون سلحشورهای پرنور که میدونن چرا زندگی میکنن، برای کی زندگی میکنن و مهمتر از همه میدونن کی رو باید دوست داشته باشن، حسودیشون درآد و تحریک بشن به فکر کردن و از ته قلب دلشون بخواد که فکر کنن و بپرسند چرا؟!
اون وقته که اون فرشتهها، دستهجمعی میرن پیش خدا، و در حالی که گردنهاشون رو کج گرفتن، ازش خواهش میکنن، زاری میکنن و با التماس میگن:
ببخشید، میشه لطفا ما رو هم بندازین بیرون!
صبح یک روز زمستانی. دمای هوا 265 درجه کلوین. انگشت های قندیل بسته(!). زیرزمین های انقلاب. قاچاق کتاب های دست دوم!
- آقا ده درصد دیگه...
* نمیشه پسرجان، همون 30 درصد که گفتم.
- همش30 درصد؟! برو بابا خوشت میاد ...
* چیزی گفتین؟
- نه! ولی شما سخاوت رو تموم کردی چیزی واسه ما نذاشتیا ...
* آره خوب، بالاخره یه عمره داریم کار فرهنگی میکنیم!
- زیر لب: "آره ارواح اون پدرت". پس همون 40 درصد.
* اااا، گفتم 30 درصد، نمیخوای برو جای دیگه ...
- آقا عشق، محبت، دوستی، رفاقت ... شما هیچ کدوم از اینا سرت نمیشه؟!
* پول... فقط پول!
- فقط به خاطر علم ... کخشششچششش (صدای پرت شدن اسکناس ها روی میز).
پیرمرد لبخند میزند (از همون لبخندها که زن تناردیه به کزت میزد!) ... پیرمرد پول ها را میشمرد ...
تراژدی علم و ثروت ... همچنان ادامه دارد.
و این دقیقا همون چیزی بود که اتفاق افتاد ...!