|
|
|
|

با فکر تو به بستر می روم
در تهران دی سی.
چند دقیقه پیش که شاشیدم
مهربانانه به آلتم نگاه کردم
فکر این که امروز دو بار
در اندرون تو بوده است
حس زیبایی به من می دهد ...!

یک بشکه پرمنگنات ... برای آن که دوستش داری!
همسایهی حسین شرخر یه دختره کوچک بود
خودش شکل قورباغه بود اسمش ولی پوپک بود
پوپک خانم غرغرو و یه ذره بی نمک بود
از صبح تا شب توی کوچه سوار روروئک بود
ناخونهای پوپک زیرش یه قابلمه کپک بود
دوای درد کپکها فقط جوهرنمک بود
کار همیشهی پوپک دروغ بود و کلک بود
حسین میگفت حق پوپک یه عالمه کتک بود
پوپک خانم میگه حسین هیچ وقت دوستم نداشتی
پاتو همیشه روی دست چپم میذاشتی
حسین میگه پوپک خانم، خیلی دوستت میدارم
از این به بعد پامو روی دست راستت میذارم!

میگن وقتی آدم جر می خوره 72 گرم از وزنش کم میشه ... به راستی وزن جر خوردن چقدره؟
آدمی از ابتدای ظهور همواره در هراس از جر خوردن بوده و پیوسته در جستجوی راهی برای مقابله و البته پیشگیری از وقوع آن. شگفتا که هیچ زمان به این مهم دست پیدا نکرد و لحظه به لحظه که تکامل پیدا کرد، از شعور وی بکاست و حماقتش فزونی یافت که هر چه شد، همان شد که خود خواست.
بشر پیوسته این خیال را در سر گذرانده که "جر خوردن" هرگز گریبان او را نخواهد چسبید و با کمی تدبیر می توان از دامان آن جان سالم به در برد. اما چه بسیار کسانی که زندگی خود را به لهو و لعب و عیش و نوشیدن چارلیتری و دوشیدن خون جوانان معصوم گذراندند و لحظه ای دم بر نیاوردند که اگر صحرایی باشد، اگر محشری باشد و اگر کمال مطلقی باشد، آن روز بی پایان چگونه بر ما خواهد گذشت ...
برخی می گویند اگر جر خوردنی باشد، حتما نخ و سوزنی هم در کار خواهد بود. برخی دیگر به پیوسته به دنبال نخ و سوزن می مانند تا نهانشان کماکان نهان باشد و برخی دیگر هم مادامی که اندام های حیاتی شان خون آلود است، واقعیت جر خوردن را می پذیرند و با آن کنار می آیند که شهامت گروه اخیر ستودنی است.
آری ... روز موعود فرا خواهد رسید و همه شاهد لشکر جر خوردگان خواهیم بود. آنان که وجود کثیفشان را تا مغز استخوان از لجن انباشته کرده بودند، آغاز به نابودی می کنند. بند بند وجودشان به سان ماکارونی ز یکدیگر چنان بگسلد که گویی وی هرگز پا به عرصه وجود ننهاده بود.
جر خوردن یکایک آنان را به نظاره خواهیم نشست و به انتخاب پر شکوه خود خواهیم بالید که چه خوب از جمع حرام زادگان دوری جستیم.
به راستی این چه حرام زاده مردمان اند که کرامت ذات پاک خداوندی را نه آنگونه که به ایشان سپرده شده بود، به اپسیلون لذتی فروختند و رفیق گرمابه و گلستان شیطان گشتند. دریغا که سخت تباه شده است حال این لشکر...
چگونه می شود با این سطل زباله بزرگ در آمیزی و با هیچ زباله اش آمیخته نشوی، چنان که طاعنان گویند در انزوا بودن و پاک ماندن به درد عمه ات می خورد ...
آری ... برخی جر می خورند و برخی دیگر لاجرم جر خوردن دیگران را به باد سخره می گیرند، حال آنکه فاصله این دو گروه میکرو ثانیه ای بیش نیست.
دیگر سخن کوتاه باید. زنهار که عمر گرانمایه خود را حرام حرام زادگان نکنیم که اگر کردیم، بر خود کردیم و دیگر هیچ ...
از شیر نترسید چون اون رو هرگز نخواهید دید ... اما از آدم حرام زاده بترسید، چرا که حداقل روزی بیست بار اون رو می بینید!
(فرازی از سخنان حسین شرخر در جمع بچه های محل – دسامبر 2007)

تست: در سکانس پایانی سریال مدار صفر درجه برای دو شخصیت اول داستان قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟
1) قرار بود مدت کوتاهی همدیگه رو در آغوش بگیرند.
2) قرار بود به خاطر بدقولی و بی معرفتی، همدیگه رو به باد کتک بگیرند.
3) قرار بود با آرمان های یکدیگر تجدید میثاق کنند.
4) قرار بود […] و […] و تازه اگر وقت شد […].
.
.
.

نکته: گفتنی است سکانس پایانی این سریال به دلیل زیر سوال بردن پاکدامنی پسرهای ایرانی خشم مقامات حوزه علمیه قم و جمعی از طلاب مناطق آخاندخیز کشور را برانگیخته است.
1) آنها دانه های واقعی برف بودند.
2) آنها فوران هوش و استعداد گروه جلوه های ویژه بودند.
3) برفک تلویزیون بودند که در لانگ شات برف به نظر می رسیدند.
4) به جان ضرغامی دانه های واقعی برف بودند!
نکته: بدین ترتیب ما شاهد نسل سوم جلوه های ویژه بودیم ... پیتر جکسون رو با خاک یکسان کردند با این سکانس. بدون اغراق از همین الان مدار صفر درجه رو کاندیدای جدی "امی 2008" بدونین ...!