|
|
|
|
قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و مقدار زیادی فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي بود. سال گذشته پسر خاله ام شاش بند شده بود، ولی در آخر طاقت نیاورد و ترکید و پاشید به در و دیوار ... ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوشمان آمد. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پــــسرخاله ام را پيــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با چوب بیسبال زد، بدون دليل!
من در پارسال خـــيلي درس خواندم ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجيرچرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مـادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ... ولي پدرم خيلي حسود است و لب و لوچه اش همیشه آویزان میباشد و بیشتر اوقات من را لاي در آشـپزحانه مي گذاشت.
در ســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حــــامله است و پدرم مـــــي گويد يا پسر است يا دوقلو و من میدانم که پدرم کپسول استعداد است !!! در سال گذشته مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هــــــــي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهــــــد، پدرم عصـباني مي شود!
در سال گذشته ما به عـــيد ديدني زیاد رفتيم و من حدودا مقدار متـنـابهی(!) عيدي جـمع كرده ام. ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره اي خريد كه بسيار بــد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي نــاموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند. پــــــدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير! پدرم هر وقت آب می خورد بسیار مامانم را ماچ و بوسه می نماید و قربون صدقه اش میرود اما نمی دانم چرا مامانم دوست ندارد پدرم آب بخورد. مخصوصاً شب ها!
مامان من پارسال بسیار مریض شده است. او موهایش را بسیار کوتاه کرده و از ته زده است. پدرم اصلاً مدل موهای مامانم را دوست ندارد. پدرم می گوید مدل موهای مامان من سرطان می باشد. ولی من این مدل را دوست دارم، چون مادرم شبیه بچگی های کامرون دیاز شده است !!! مامان من هر روز با درس شیمی، درمان میشود! او بسیار ضعیف می باشد. دکتر میگوید او یک ماه مهمان میباشد! و من خیلی مهمانی دوست دارم ... پدرم بسیار به مطب دکتر میرود. اسم منشی مطب دکتر مادرم (به گفته پدر) جیگر طلا می باشد. پدرم هفته ای یکبار در رستوران یا در پارک با جیگر طلا قرار می گذارد تا در مورد وضعیت مامان از او راهنمایی بخواهد و جیگر طلا هم هر چه دارد رو میکند !!!
برادر کوچک من از پارسال ناپدید می باشد! او موقع رد شدن از خیابان با یک پیکان دزدیده شده است. پلیس می گوید اورا به طرز فجیعی مورد حمله قرار داده اند و خفه اش کردند! پارسال جسد او را در بیابان اطراف ورامین پیدا کردند.اما برادر من سر و ته نداشت! به همین دلیل من فکر میکنم برادرم به خاطر خفگی مرده است، چون دهان برای نفس کشیدن نداشته نمی باشد! برادر بزرگم پارسال از سربازی برگشته می باشد. او می گوید در سربازی متوجه شده که پسر نمی باشد و دختر می باشد. دکتر می گوید برادر من ترانس سکشوال می باشد ولی اسم او سیروس می باشد. برادرم اصرار دارد ما به او شهناز بگوییم!
==========

نگاه کن ...
بنگر این این گاو را که چگونه از شلوغی ها خود را رها ساخته و در تنهایی می اندیشد.
او آزاد است ... از هر وابستگی ... و از هر دلبستگی ...
او دوست دارد تنها باشد. اما براستی چرا؟! در تنهایی چه چیز یافته که اینگونه به زمین سبز پناه آورده است ...
این یک حدس است ... شاید او فهمیده که اطرافش چه میگذرد ... و شاید هم توانسته آدمی را بشناسد.
اما اگر اینگونه باشد، به راستی کار بزرگی انجام داده است. کاری که سالهاست از انجام آن عاجز مانده ایم ...
چه سخت است ... و چه ناگوار ... زمانی که درون یک انسان برای تو آشکار میشود ...
... و این پایان راه است.