تبليغاتX
حسین‌شرخر

 

 

 

@ الو سلام. خواهش ميكنم شركت كننده عزيز خودشونو معرفي كنن.
# سونیتا ساندیس نژاد هستم، 28 ساله و دكتراي فيزيك اتمي گرايش اسب دواني دارم. كارشناس مسائل خاورميانه هم هستم.
@ خب اگه موافقين مسابقه رو شروع كنيم. كدوم شماره رو انتخاب ميكنيد؟
# من به نيت 14 معصوم شماره 22 رو انتخاب ميكنم.
@ و ميريم شماره 22 رو كه بلي خانه بازيها هست. كدوم بازي رو انتخاب ميكنيد؟
# من بازي تصوير شناسي رو انتخاب ميكنم.
@ خب خانوم حسن پور تصويري كه ميبينيد مربوط به كدام يك از گزينه هاي زيره؟
الف - پرتره اي از عيسي ترا اوره.
ب - دندانهاي كرسي كروكوديل.
ج - کودکي آنجلينا جولي .

د - تصويري از شيخ پشم الدين آقايي.
# فكر ميكنم گزينه اول درسته.
@ جوابتون اشتباست چون تمام گزينه ها غلط بود و جواب درست تصويري از يك دبه خيار شور بود و شما 15 ثانيه رو از دست داديد. خب حالا چه شماره اي رو انتخاب خواهيد كرد؟
# آقای مجری خواهش میکنم شما هم کمک کنید.
@ چشم خانوم ما تا حدی که بتونیم سعیمونو میکنیم. خب حالا چه شماره ای رو انتخاب میکنید؟
# شماره 17.
@ بله خانه 17 مربوط به سئوالات مربوط به معارف اسلامیه. و اما سئوال:
13 رجب چه روزی است؟
الف - تولد حضرت علی (ع)
ب - تولد حضرت عیسی ترا اوره (ع)
ج - روز جهانی مبارزه با موات مخدر
د - روز ملی شدن صنعت نفت
# امممم. سخته یه کم کمک کنید خواهش میکنم.
@ ببینید از بین الف و ج یکی رو انتخاب کنید.
# الف... نه جیم درسته. جیم.
@ میریم که ببینیم پاسخ درست رو و بله اشتباست گزینه الف درست بود و شما 30 ثانیه رو از دست دادید. خوب حالا 10 ثانیه فرصت دارید. ادامه میدید یا 2750 تومن رو از ما هدیه قبول میکنید؟
# اااااااممممممم ... آقای مجری کمک کنید ...

@در این مرحله نمیتونم کمکی بکنم ... مــــــــــــــــــي فروشيد يا ادامه مسابقه ؟؟

#ادامه ميدم ... بخاطر شبکه سه شماره پنج ...

@ و میریم که آخرین شانس این شرکت کننده رو ببینیم. و بعلللللللله ... بلللللللللللللللللللله ... خانه جایزه. شما برنده کمک هزينه عمل دماغ شديد. امیدوارم دماغ جدیدتون مبارکتون باشه.
# ...

*****************

|+|    EL Niño -  2006/7/16  | 

 

------------------------------------------------------------------------------------------

نام و نام خانوادگی: کاظم ترک زاده تبريزي             کلاس : اول دبستان

------------------------------------------------------------------------------------------

 

baby6

موضوع انشاء : از شعر زير چه مفهومي را برداشت ميکنيد ؟

 

از اون بالا کفتر ميايه      يک دانه دختر ميايه !

 سيا بغل جا جا           تو منه ديوامه کردي !

 

مـــدادم را در قــــلب سفيد کاغذ فــــشار می دهـــــم تا انشاء ام آغاز شود .

اين شعر خيلي با مفهوم ميباشد و من از اين شعر خيلي برداشت ميکنم !

ما هميشه از داخل تلويزيون نگا ميکنيم و پدر من خيلي توی کف اين دختر

افغانيه ميباشد و مادرم غيرتي ميشود  و به همين دليل پدرم هر شـــــــب

شام نخورده ميباشد . مادرم وقتي که خيلي قاطي مي باشد در غذاي پدرم

مرگ موش ميريزد ولی پدرم خيلی قوی است و هنوز زنده ميباشد .

ما اين شعر را در ماشين گوش ميدهيم و پدرم جو زده ميباشد و ما خــــيلي

ته چرخ ميکنيم .

پدرم اين شعر را براي مادرم ميخواد و به او ميگويد :

" اي دخــتر افغاني              من يه ایراني هستم "

ولي مادرم خيلي شاکي ميباشد و با لقد به اونجاي پدرم مي کوبد .

ما خيلي به مهماني ميرويم و يکبار پدرم در يک مهماني با اين آهنگ در حال

انجام حرکات موزون بود که ما را گرفتن و تا صبح در بازداشت بوديم و خـــيلي

خوش گذشت .

پدر من هميشه توي حمام اين آهنگ را ميخواند:

 

ديشب پريشب شيش تا رو کشتم بالامجون ... اگه تو هم بودي تورم ميکشتم بالامجون

 

 و خيلي صداي پدرم ضايع ميباشد(تو مايه هاي لوله بخاري) و مادرم آبگرمکن را

خاموش ميکند و پدرم هميشه بـــــــــعد از حمام به صورت قنديل ميباشد .

 

پدر من هر شب به برنامه عسل جون زنگ ميزند و خيلي آهنگ در خواست

ميکند ولي همه دارند دنبال گيتار اون آقاي تو دماغي ميگردند و کسي پدرم

را به پشم های زير بغلش هم به حساب نمي آورد!

من و پدر و مادرم به شعر و ادبيات خيلی دوست داريم و من از اين شعر خيلی

برداشت کردم و اين بود انشاء من ...

 

**********************

 

بالاخره نمرديم و يه فوتباليست بامرام ديديم ... حال ميکني ... طرف از خودمونه ...

 

 

 

|+|    EL Niño -  2006/7/11  | 

شاید آخرین بار بود که می دید

                        آخرین بار بود که لمس می کرد

  و شاید این دم دیگر باز دمی نداشت

                                                حال میدید که چگونه همه چیز به ناگاه پوچ شد

           به اطرافش نگاهی انداخت

                                  دیگر هیچ چیز معنا نداشت

هیچ چیز حتی اشکها و لبخندها

آری او تنها بود

به دنبال خاطره ای , حادثه ای , عملی می گشت

                                      تا شاید به این آخرین لحظاتش معنا دهد

اما هیچ نیافت

ولی فهمید

آن لحظه دور

                        آن لحظه که همیشه چند سال دیگر بود
 
          آری , آن لحظه تلخ فرا رسیده بود

با خود فکر می کرد

حال به چه چیز امید داشته باشم؟

چه چیز من را رها خواهد کرد؟

پشت شیشه باران می آمد

اما او می دانست دیگر باران برای او نمی بارد

باور کرد اگر نباشد

                     باران باز می بارد

و رنگین کمان باز مردم را شاد می کند

        تا ابد!

باور کرد اگر نباشد

فراموش خواهد شد.

        چشمانش را بست

می دانست دیگر گشودنی در کار نخواهد بود

                چشمانش را بست تا لا اقل در این چند ثانیه آخر

     این دنیای پست فانی را فراموش کند

چشمانش را بست

و مرد 

آری اگر مرگ پایان کبوتر نیست

                                               اما

                                                            زاغهای سیاه با مرگ تمام می شوند ...

 

|+|    EL Niño -  2006/7/2  | 

مردي ديروقت، خسته و عصباني از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
- بابا ! يك سوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. دو تا سوال بپرس؟
- بابا شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد : « سیکتیر بابا !!! اين به تو ربطي نداره. چرا چنين سوالي مي پرسي؟ »
- فقط مي خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
- اگر بايد بداني مي گويم. 20 دلار.
- پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : « مي شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهيد؟»
مرد بيشتر عصباني شد و گفت :‌« اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريد اسباب بازي از من بگيري، سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم. »
پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد.
بعد از حدود يك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي خشن رفتار كرده است. شايد واقعا او به 10 دلار براي خريد چيزي نياز داشته است. بخصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خواب هستي پسرم؟
- نه پدر بيدارم.
- من فكر كردم پايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و ناراتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين هم 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست خنديد و فرياد زد : « متشكرم بابا » بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله بيرون آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصباني شد و گفت :‌« با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پئل كردي ؟ »
بعد به پدرش گفت : « براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم ...

|+|    EL Niño -  2006/6/27  | 

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند.
بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .
نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

" هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."

|+|    EL Niño -  2006/6/22  |