تبليغاتX
حسین‌شرخر

 

 

 

يک روز غروب,زني جوان کنار ساحل رفت تا کمي با خود خلوت کند و پا برهنه روي ماسه ها قدم بزند او ارام قدم بر مي داشت و امواج کف الود دريا گاهي نرم نرمک جلو مي خزيدند و به پاهايش بوسه مي زدند.بعد از مدتي پياده روي لحظه اي ايستاد تا رد پاهايي را تماشا کند که از خود به جا گذاشته بود,اما اثري از رد پاها نبود . امواج دريا انها را شسته بود .

همين که رويش را برگرداند تا به راهش ادامه دهد,با کمال تعجب پيرزني را ديد که پتويي به خودش پيچيده بود و در حالي که داشت خود را کنار اتش گرم ميکرد مشغول ورق زدن کتابي با جلد چرمي بود.

زن جوان با دودلي و اهسته پيش رفت و پرسيد:"ببخشيد,شما از کجا يکدفعه پيدايتان شد؟چند لحظه پيش که اينجا نبوديد!چه طوري توانستيد به اين زودي اتش روشن کنيد؟"

پيرزن به شعله هاي رقصان اتش خيره شده بود و بدون اينکه حتي سرش را بلند کند با صدايي که شبيه صداي پيچش باد در ميان شاخه هاي درختان بود,ارام و شمرده گفت:"بيا بنشين عزيزم,چيزهايي هست که بايد نشانت بدهم."

وقتي زن جوان زانو زد و کنار اتش نشست,پيرزن کتابي را که در دست داشت به او داد زن جوان دستي به جلد چرمي ان کشيد و شروع کرد به ورق زدن کتاب.او هر چه بيشتر ورق ميزد بيشتر تعجب ميکرد چون همه صفحات کتاب داستان زندگي خودش بودند.در ان کتاب همه ماجراهايي که پشت سر گذاشته بود,يکي پس از ديگري نوشته شده بود.او انقدر ورق زد که رسيد به ماجراي ان شب,به اينکه موقع قدم زدن در لب ساحل با پيرزني برخورد ميکرد و با او هم صحبت مي شد وقتي اين صفحه را هم با دقت خواند ,ورق زد تا به صفحه بعد برود اما صفحه بعد سفيد بود. زن جوان که حسابي جا خورده بود با دستپاچگي صفحات ديگر را هم تند تند ورق زد.اما همه انها خالي بودند او که خيلي گیج و سردرگم شده بود نگاه پرسشگرش را به چهره پیرزن دوخت و با التماس گفت:"این یعنی چه؟حتما امشب اخرین شب زندگی من است مگر نه؟"

پیرزن به ارامی جواب داد:نه عزیزم این یعنی زندگی تو از امشب شروع می شود.

پیرزن این را گفت و کتاب را از زن جوان گرفت و شروع کرد به کندن صفحات نوشته شده ان. او صفحات را یکی یکی پاره کرد و در اتش می انداخت ان قدر این کار را ادامه داد که جز صفحه های سفید چیزی باقی نماند انگاه رو کرد به زن جوان و گفت:"ببین همان طور که امواج دریا ردپاهای تو را شسته اند گذشته های بد تو هم محو شده است و هیچ وقت بر نخواهند گشت.از زندگی تو همین ورق های سفید باقی مانده اند از این پس هر لحظه جدید اولین لحظه از باقی مانده ی زندگی توست یادت باشد هر لحظه ای که می گذرد نمی توانی دوباره به دستش بیاوری مهم تر از همه اینکه هر روز نو فرصتی است برای دوست داشتن یگران,فرصت هایی که تکرار نخواهند شد تو از این پس می توانی اینده ات را هر جور که دوست داری بنویسی,چون هنوز صفحات ان خالی است"

پیرزن این ها را گفت و ارام از جایش بلند شد چند قدم به سمت امواج دریا برداشت و اهسته اهسته در سیاهی شب محو شد ...

|+|    EL Niño -  2006/5/21  | 

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست.
هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه میکرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را
که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و
سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت.

جز خدا که هميشه با او بود ...

 

|+|    EL Niño -  2006/5/11  | 

مریم مقدس با عیسای نوزاد در آغوش اش، روی زمین آمد تا از صومعه ای بازدید کند. راهبان خوشحال به صف ایستادند تا به بانوی مقدس و عیسا مسیح ادای احترام کنند: یکی از آنها شعر خواند، دیگری تصاویر زیبایی از کتاب مقدس را نشان داد، راهب دیگری نام تمامی قدیسان را از بر خواند ...
در انتهای صف، راهب فروتنی ایستاده بود که هرگز فرصت آموختن از خردمندان دوران خود را نیافته بود. والدینش مردمی ساده بودند که در سیرک سیار کار می کردند. وقتی نوبت به او رسید، راهبان دیگر، هراسان از اینکه او به تصویری که از آن صومعه ارائه کرده بودند، آسیب برساند، خواستند مراسم ادای احترام را تمام کنند ...
اما او هم می خواست که عشقش را به مریم باکره نشان بدهد. شرمگین، همچنان که نگاه سرزنش بار برادران دیگر را احساس می کرد، چند پرتقال از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به پایین و بالا کردن آن ها ...
همان طور که در سیرک از والدینش آموخته بود، تردستی کرد .
تنها آن هنگام بود که عیسای نوزاد لبخند زد و با خوشحالی کف زد. و مریم باکره بازوی خود را تنها به سوی آن راهب فروتن گشود، و به او اجازه داد لختی فرزندش را در آغوش گیرد ...

  

|+|    EL Niño -  2006/5/5  | 


از بودا پرسيدند : تو و شاگردانت چه می کنيد؟
و او پاسخ داد : می نشينيم ، راه می رويم و غذا می خوريم .
پرسشگر گفت : اما آقا ! هر کسی می نشيند ، راه می رود و غذا می خورد ..!
بودا در پاسخ گفت : وقتی ما می نشينيم ، می دانيم که نشسته ايم ، وقتی راه می رويم ، می دانيم که راه می رويم و وقتی غذا می خوريم ، می دانيم که غذا می خوريم .
تنها همان زمان که می دانيم آرامش و سعادت در اينجا و در لحظه حال وجود دارد ، می توان آرام گرفت .

 





امروز به سلامتی فکر می کردم. چيزی که داشتنش باعث فراموش کردنش می شه. کمترين جايگاه و قدردانی رو بين آرزوهامون براش قائليم و با وجود ثروتیکه از وجودش نصيبمون می شه ، يادی هم ازش نمی کنيم.

ميدونيد مرکز توانبخشی و آموزش معلولين کلاس هايي داره برای معلولين ذهنی که دارای ضريب هوشی زير 50 هستند . می دونید توی اين کلاس ها چی درس می دند؟
درس چگونه زندگی کردن ! درس خوردن ، خوابيدن ، رفتار اجتماعی ، نحوه نشستن و راه رفتن و انواع رفتار ها در شرايط مختلف جامعه ، حتی حرف زدن !!
... چی می دونيم از شکر خدا !؟؟

دعا

دعا و مناجات گفتگوي عاشقانه با خداوند يگانه است.
دعا غذاي روح ماست. هنگامي كه انسان به دعا مي نشيند نيتش ابراز عشق به محبوب است و نه ترس از جهنم و اميد بهشت.
انسان اگر با نيت خالص و اعتقاد راسخ به فضل و عنايت حق به دعا بنشيند خداوند دعاي او را پاسخ مي دهد.
دعا زبان مشترك تمام انسان ها براي ارتباط با خالق مهربان است.


|+|    EL Niño -  2006/4/30  | 

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه."

|+|    EL Niño -  2006/4/24  |